اين شعر بهترين شعره به نظرم . دلم ميخواد تا آخرش بخونيد.سال ۸۶ يه بار رو وبم گذاشته بودمش اين دومين باره كه بازم به عنوان پست جديد گذاشتمش.
گفت و گوي خدا با بنده شه.من هميشه اين شعرو تحسين مي كنم.شمام تا آخرش بخونيد و از خداوند هيچوقت نااميد نباشيد.خدا خيلي مهربونه به شرطي كه مام گفته هاي اونو ناديده نگيريم و دوستاي خوبي براي هم و بنده هاي خوبي براي خدا باشيم.

بخوان ما را 

بخوان ما را
منم پروردگارت
خا لقت از ذره اي ناچيز
صدايم كن مرا
آموزگارقادر خود را
قلم را علم را من هديه ات كردم
بخوان ما را
منم معشوق زيبايت
منم نزديك تر ازتو به تو
اينك صدايم كن
رها كن غيرما را سوي ما بازآ
منم پروردگار پاك بي همتا
منم زيبا كه زيبا بنده ام رادوست مي دارم
تو بگشا گوش دل
پروردگارت باتو مي گويد:
تو را در بيكران دنياي تنهايان
رهايت من نخواهم كرد
بساط روزي خود رابه من بسپار
رها كن غصه ي يك لقمه نان و آب فردا را
تو راه بندگي طي كن
عزيزا من خدايم خوب مي دانم
تو دعوت كن مرا برخود
به اشكي يا خدايي ميهمانم كن
كه من چشمان اشك آلوده ات را دوست مي دارم
طلب كن خا لق خود را
بجو مارا
توخواهي يافت
كه عاشق مي شوي برما
وعاشق مي شوم برتو
كه وصل عاشق و معشوق هم
آهسته مي گويم خدايي عالمي دارد
قسم بر عاشقان پاك با ايمان
قسم براسب هاي خسته درميدان
تورادربهترين اوقات آوردم
قسم برعصر روشن
تكيه كن برمن
قسم برروز هنگامي كه عالم رابگيرد نور
قسم براختران روشن اما دور
رهايت من نخواهم كرد
بخوان مارا
كه مي گويد كه توخواندن نمي داني ؟
توبگشا لب
تو غير از ما خداي ديگري داري؟
رها كن غيرمارا
آشتي كن باخداي خود 

توغيرازما چه مي جويي ؟
توباهركس به جزبا ما چه مي گويي ؟
وتوبي من چه داري ؟هيچ!!
بگوباما چه كم داري عزيزم هيچ!!
هزاران كهكشان و كوه ودريا را
وخورشيد وگياه ونوروهستي را
براي جلوه ي خود آفريدم من
ولي وقتي تورا من آفريدم
برخودم احسنت مي گفتم
توئي زيباتر ازخورشيد زيبايم 


تويي والا ترين مهمان دنيايم 


كه دنيا بي تو چيزي چون تو را كم داشت
تو اي محبوب تر مهمان دنيايم
نمي خواني چرا ما را ؟
مگر آيا كسي هم با خدايش قهر مي گردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشكستي
ببينم من تورا ازدرگهم راندم؟
اگردرروزگار سختي ات خواندي مرا
اما به روز شاديت يك لحظه هم يادم نمي كردي
به رويت بنده ي من هيچ آوردم ؟
كه مي ترساندت ازمن ؟
رها كن آن خداي دور
آن نا مهربان معبود
آن مخلوق خودرا
اين منم پروردگار مهربانت خالقت
اينك صدايم كن مرا به قطره اشكي
به پيش آوردودست خالي خود را
با زبان بسته ات كاري ندارم
ليك غوغاي دل بشكسته ات را من شنيدم
غريب اين زمين خاكي ام
آيا عزيزم حاجتي داري؟
تواي ازما كنون برگشته اي اما
كلام آشتي راتو نمي داني؟
ببينم چشم هاي خيست آيا گفته اي دارند؟
بخوان ما را بگردان قبله ات را سوي ما
اينك وضوئي كن خجالت مي كشي از من ؟
بگوجز من كس ديگر نمي فهمد
به نجوايي صدايم كن
بدان آغوش من باز است 


براي درك آغوشم
شروع كن يك قدم با تو


تمام گام هاي مانده اش با من 




